بسوی ظهور

مهدویت از منظر قرآن و روایات

بسوی ظهور

مهدویت از منظر قرآن و روایات

بسوی ظهور

امیرالمومنین (ع): «هرکس در ذلّت فراگیری دانش ساعتی صبر نکند در ذلّت جهل تا ابد باقی خواهد ماند.».

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (سوره نساء،آیه105) 

اى کسانى که ایمان آورده ‏اید بر شما باد رعایت نفس خودتان، چه آنان که گمراه شده‏ اند گمراهیشان بشما ضرر نمى ‏رساند اگر شما خود راه را از دست ندهید، بازگشت همه شما به خداست و پس از آن آگاهتان مى‏ کند به آنچه عمل مى ‏کردید.

از اینکه با جمله‏" عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ" مؤمنین را امر به پرداختن به نفس خود نموده، بخوبى فهمیده مى ‏شود که راهى که به سلوک آن امر فرموده همان نفس مؤمن است، زیرا وقتى‏ گفته مى ‏شود: زنهار راه را گم مکن، معنایش نگهدارى خود راه است نه جدا نشدن از راهروان، پس در اینجا هم که مى ‏فرماید: زنهار که نفسهایتان را از دست دهید، معلوم میشود نفس‏ها همان راه هستند نه راهرو.

بنا بر این نفس مؤمن طریق و خط سیرى است که منتهى به پروردگار میشود، نفس مؤمن راه هدایت اوست، راهى است که او را به سعادتش مى ‏رساند.[1]

عارف بزرگ میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ره میفرماید:

«راه وصول به این مطالب را تزکیه نفس با تقوى و ریاضات شرعیّه قرار داده‏ اند که باید قوّه حیوانیّه را تضعیف نموده و قوّه روحانیّه و ایمانیّه را تقویت کرده؛ آن وقت چشم بصیرتش باز شده به حقیقت این مطالب (بالکشف و الشّهود) مى ‏رسد؛ چنان‏که در آیه مبارکه مى‏فرماید:

وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا[2]

 «و کسانى که در ما مجاهده مى ‏نمایند، ما راه‏هاى خودمان را به آنان رهبرى مى‏ کنیم.»

و از حضرت رسالت‏ پناه صلّى اللّه علیه و آله روایت است که هرکسى را دو چشم سرّ هست که با آنها غیب را مى ‏بیند؛ خداوند عالم اگر به بنده ‏اى اراده خیر داشته باشد، چشم‏هاى سرّ او را باز مى ‏کند.

حالا برادر من! اگر همّت دارى که از اهل معرفت شوى، و انسان بشوى، بشر روحانى باشى، سهیم و شریک ملائکه باشى، و رفیق انبیاء و اولیاء بوده باشى؛ کمر همّت به میان زده از راه شریعت بیا یک مقدار از صفات حیوانات را از خود دور کن، و متخلّق به اخلاق روحانیّین باش؛ راضى به مقامات حیوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو! حرکتى از این آب و گل به سوى وطن اصلى خود که از عوالم علّیّین و محلّ مقرّبین است بکن تا بالکشف و العیان به حقیقت این امر بزرگ نائل باشى و راه وصول به این کرامت عظمى معرفت نفس است، همّت بکن بلکه نفس خود را بشناسى که شناختن او را شناختن خداوند جلّ جلاله است؛ چنان‏که در روایت است‏که:

 من عرف نفسه فقد عرف ربّه.[3]

کسى که خود را شناخت تحقیقا پروردگارش را شناخته است.

چنان‏که در «مصباح الشّریعة» وارد است که سؤال کردند:

مقصود از علمى که فرموده‏اند او را طلب نمایید اگرچه در چین باشد، کدام علم است؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است که در اوست معرفت ربّ.[4]

و هکذا در خبر است که سؤال کردند از حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله:

 کیف الطّریق إلى معرفة الرّبّ؟!

 فرمودند: معرفة النّفس!

و بالجمله؛ این را داشته باش که انسان انسانیّتش به صورت نیست؛ چرا که صورت در در حمّام هم مى ‏کشند و به جسمانیّت هم نیست؛ چرا که حیوانات خبیثه هم جسم دارند و با شره طعام و جماع هم نیست؛ چرا که خرس و خنزیر هم شرهشان بیشتر از تو است و با غضب و قوّه انتقام هم نیست؛ چرا که سگ و گرگ هم قوّه غضبیّه ‏شان خیلى است. بلکه خاصّه انسانیّت که تو را انسان کند و در شرکاء دیگر یافت نشود، علم است و معرفت و اخلاق حسنه.

علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسین اخلاق، چنانچه مى‏فرماید:

لیس العلم فى السّماء لینزل إلیکم و لا فى الأرض لیصعد لکم؛ بل مجبول فى قلوبکم. تخلّقوا بأخلاق الرّوحانیّین حتّى ‏یظهر لکم![5]

«نیست علم در آسمان تا به سوى شما فرود آید و نیست در زمین تا براى شما بالا آید؛ بلکه علم در دل‏هاى خودتان سرشته شده است.به اخلاق صاحبان روح و معنى متخلّق گردید تا براى شما آشکار شود!»

و تفصیل این اجمال آنکه:

 این انسان کذائى طرفه معجونى است که در او از همه عوامل امکان نمونه ‏اى هست؛

 بلکه از تمام صفات و اسماء الهى جلّ جلاله تأثیرى در او موجود است.

کتابى است که احسن الخالقین او را با دست خود نوشته است.

 و اوست مختصر از لوح محفوظ و اوست اکبر حجّة اللّه.

و اوست حامل امانت که سماوات و ارضین نتوانستند آن را حمل نمایند.

 و به عبارت دیگر از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظّ وافرى گذاشته‏ اند.

و اگر انسان، عالمین حسّ و مثال خود را تابع عقلش نماید، یعنى توجّهش و همّتش را به آن عالمش کند و قوّه آن را به فعلیّت بیاورد، سلطنت عالمى الشّهادة و المثال بر او موهبت مى ‏شود. خلاصه به مقامى رسد که بر قلب احدى خطور نکرده از شرافت و لذّت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حقّ تعالى. بلى آنچه اندر وهم ناید آن شود.

و اگر عقلش را تابع عالم حسّ و شهاده‏اش که عالم طبیعت و عالم‏ سجّین است نماید و منغمر در عالم طبیعت بشود و أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ‏[6] باشد، خدا مى ‏داند که بعد از مفارقت روحش از این بدن چه ابتلائى، و چه شقاوتى، و چه ظلمتى، و چه شدّتى، به او خواهد رسید؛ لا سیّما در قیامت کبرى که‏ یَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ[7] است.

چنان‏که علم الهدى‏ در «غرر و درر» از حضرت شاه ولایت‏ پناه علیه السّلام روایت فرموده، در جواب سؤال از عالم علوى که در آن روایت فرمودند:

خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زکّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارک بها السّبع الشّداد.[8]

«و انسان را با نفس ناطقه آفرید که اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل ‏پاک و پاکیزه کند، پس آن نفس ناطقه با گوهرهاى علّت‏ هاى نخستینش مشابه خواهد گشت، و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضادّه دورى جسته، طریق وسط و عدل را بپوید، پس با هفت آسمان مستحکم مشارکت خواهد نمود.»

و هکذا در خبر دیگر در بیان خلیفه مى ‏فرماید:

فمن تخلّق بالأخلاق فقد صار موجودا بما هو إنسان دون أن یکون موجودا بما هو حیوان؛ فقد دخل فى الباب الملکىّ الصّورىّ و لیس له من هذه الغایة معبر.

 «پس کسى که متخلّق به اخلاق الهى شود، موجودى خواهد شد از جهت انسانیّت خود، بدون آنکه موجود شود از جهت حیوانیّت؛ بنابراین چنین فردى داخل مى ‏شود در زمره فرشتگانى که داراى صورتند، و از این مقام مقامى برتر وجود ندارد.»

و اگر این دولت براى کسى دست دهد و از عوالم آب و گل که عالم ظلمت است ترقّى نماید، و خود را به مقام معرفت نفس برساند یعنى حقیقت نفس و روح خود را که از عالم نور است و مفتاح معرفت ربّ است بالکشف و العیان ببیند؛ خواهد دید که نفس او از مجرّدات است.

آن وقت از حجب ظلمانیّه نجات یافته؛ و نمى‏ ماند ما بین او و وصول به مقامى که ممکن است از معرفت حضرت او جلّ جلاله، مگر حجب نورانیّه؛ و در طىّ این حجب و وصول به این مقام منیع، لذّات و بهجات و لوازم و عوالمى هست که آن عوالم و لوازم را کسى غیر از اهلش چنان‏که شاید و باید نمى ‏داند.

و اگر کسى هم علما و یا از راه برهان، اعتقاد [به‏] دست بیاورد، چنان‏که‏ مثلا شیخ الرّئیس و غیره مقامات عرفا، نوشته‏ اند، و یا تقلیدا از اهلش یاد بگیرد؛ باز هزاران فرق‏ها ما بین این علم و معرفت با معرفت شهودى و وجدانى اهلش مى ‏باشد؛ و لذّتى که در شهود این مراتب بر اهلش دست مى ‏دهد، همان است که در «کافى» از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که مى ‏فرماید:

لو علم النّاس ما فى فضل معرفة اللّه، ما مدّوا أعینهم إلى ما متّع اللّه به الأعداء من زهرة الحیاة الدّنیا و نعمتها، و کانت دنیاهم عندهم أقلّ ممّا یطئونه بأرجلهم، و لیتنعّموا بمعرفة اللّه تعالى و تلذّذوا بها تلذّذ من لم یزل فى روضات الجنّات مع أولیاء اللّه.إنّ معرفة اللّه أنس من کلّ وحشة، و صاحب من کلّ وحدة، و نور من کلّ ظلمة، و قوّة من کلّ ضعف، و شفاء من کلّ سقم.[9]- انتهى.

 «اگر مردم بدانند چه چیزهایى در فضیلت معرفت خداوند وجود دارد، دیدگان خود را نمى ‏دوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتّع و بهره ‏مند کرده است از جلوه زندگى دنیا و نعمت آن و دنیاى آنها در نظرشان پست‏تر بود از آنچه را که زیر گام‏هایشان پایمال مى‏ کنند؛ و تحقیقا به معرفت خدا متنعّم و متلذّذ مى‏ گشتند به مثابه تلذّذى که پیوسته در باغ‏هاى بهشت و با اولیاى خدا پیدا مى ‏نمودند.معرفت خدا انیس انسان است از هر دهشتى، و همنشین اوست از هرتنهایى و وحدتى، و نور است از هر ظلمتى، و قوّه است از هر ضعفى، و شفا است از هر دردى.»

و در «مصباح الشّریعة» در تعریف عارف مى‏فرماید:

العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع اللّه، و لو سها قلبه عن اللّه طرفة عین لمات شوقا إلیه و العارف أمین ودائع اللّه، و کنز أسراره و معدن نوره و دلیل رحمته على خلقه، و مطیّة علومه، و میزان فضله و عدله. قد غنى عن الخلق و المراد و الدّنیا، و لا مونس له سوى اللّه، و لا منطق و لا إشارة و لا نفس إلّا باللّه للّه من اللّه مع اللّه.فهو فى ریاض قدسه متردّد، و من لطائف فضله إلیه متزوّد و المعرفة أصل و فرعه الإیمان.[10]

«شخص عارف پیکرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛ به ‏طورى که اگر به قدر یک ردّ شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد، در آن دم از اشتیاق به سوى او مى ‏میرد و عارف امانتدار گنجینه‏ ها و ذخائر امانت‏هاى خداست و گنج اسرار اوست و معدن نور اوست و راهنماى رحمت اوست بر خلائقش و مرکب راهوار علوم و عرفان اوست و ترازوى سنجش فضل و عدل اوست. او از جمیع خلق عالم و از مرادهاى خود و از دنیا بى ‏نیاز گردیده است، مونسى ندارد به جز خدا، و گفتارى و اشاره ‏اى ندارد و نفسى برنمى‏ آورد مگر به خدا و براى خدا و از خدا و با خدا.

اوست که در باغ‏هاى قدس و طهارت حریم خداوند رفت و آمد مى‏کند، و از لطائف فضل او توشه برمى ‏دارد. معرفت، اساس و بنیان است و ایمان فرع آن است.»

و در «کافى» و «توحید» روایت کرده که از حضرت امام صادق علیه السّلام که فرمود:

إنّ روح المؤمن لأشدّ اتّصالا بروح اللّه من اتّصال شعاع الشّمس بها؛

«اتّصال روح مؤمن به خدا شدیدتر است از اتّصال شعاع خورشید به آن.»

و در حدیث قدسى که متّفق علیه میانه همه اهل اسلام است مى‏ فرماید:

ما یتقرّب إلىّ عبدى بشى‏ء أحبّ إلىّ ممّا افترضته علیه. و إنّه لیتقرّب إلىّ بالنّوافل حتّى أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذى یسمع به و بصره الّذى یبصر به و لسانه الّذى ینطق به و یده الّتى یبطش بها.إن دعانى أجبته و إن سألنى أعطیته؛[11]

«هیچ بنده ‏اى به سوى من تقرّب نمى ‏جوید که نزد من محبوب‏تر باشد از آنچه را که من بر وى حتم و واجب نموده ‏ام و بى ‏تردید بنده من به سوى من تقرّب پیدا مى ‏کند با به‏ جا آوردن کارهاى مستحبّ، تا جایى که من او را دوست دارم؛ پس چون او را دوست داشتم، من گوش او هستم که با آن مى ‏شنود و چشم او هستم که با آن مى ‏بیند و زبان او هستم که با آن سخن مى ‏گوید و دست او هستم که با آن مى‏ دهد و مى‏ گیرد و پاى او هستم که با آن‏ راه مى ‏رود؛ وقتى که مرا بخواند اجابت مى ‏کنم و وقتى از من درخواست کند به او مى ‏دهم.»

خواجه نصیر الدّین قدس سرّه مى ‏فرماید:

العارف إذا انقطع عن نفسه و اتّصل بالحقّ، رأى کلّ قدرة مستغرقة فى قدرته المتعلّقة بجمیع المقدورات، و کلّ علم مستغرقا فى علمه الّذى لا یعزب عنه شى‏ء من الموجودات، و کلّ إرادة مستغرقة فى إرادته الّتى لا یتأبّى عنها شى‏ء من الممکنات؛ بل کلّ وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه.فصار الحقّ حینئذ بصره الّذى به یبصر، و سمعه الّذى به یسمع، و قدرته الّتى بها یفعل، و علمه الّذى به یعلم، و وجوده الّذى به یوجد. فصار العارف حینئذ متخلّقا بأخلاق اللّه بالحقیقة؛[12]

 «عارف چون از خودش ببرد و متّصل به حقّ گردد، تمام قدرت‏ها را مستغرق در قدرت او مى ‏بیند که به جمیع مقدورات در عالم تعلّق گرفته است، و تمام علوم را مستغرق در علم او مى‏ بیند که هیچ ‏چیز از موجودات از آن پنهان نیست و تمام خواسته ‏ها را مستغرق درخواست او مى ‏بیند که هیچ‏یک از ممکنات از آن اباء و امتناع ندارند؛ بلکه هرگونه وجود و کمالى صادر از او مى ‏باشد و از پیشگاه او فائض مى ‏گردد.

و در این حال حقّ تعالى چشم او مى ‏شود که با آن مى ‏بیند، و گوش او مى ‏شود که با آن مى ‏شنود، و قدرت او مى ‏شود که با آن کار مى ‏کند، و علم او مى ‏شود که با آن مى‏ داند، و وجود او مى ‏شود که با آن ایجاد مى ‏کند و بنابراین در آن هنگام عارف حقیقة به اخلاق خداوند متخلّق مى ‏شود[13]



[1] ترجمه تفسیر المیزان ؛ ج‏6 ؛ ص243

 

[2]  صدر آیه 69 از سوره 29: العنکبوت.

[3] « مصباح الشّریعة» طبع و تعلیقه مصطفوى، باب 62، ص 41.

[4]  همان مدرک.

[5]« کلمات مکنونه» از طبع سنگى( سنه 1316 هجریّه قمریّه) ص 219؛ و از طبع حروفى فراهانى، ص 248: و قال علیه السّلام( یعنى أمیر المؤمنین علیه السّلام):« لیس العلم فى السّماء فینزل إلیکم و لا فى تخوم الأرض فیخرج لکم؛ و لکنّ العلم مجبول فى قلوبکم.

تأدّبوا  بآداب الرّوحانیّین یظهر لکم!» و فى کلام عیسى على نبیّنا و آله و علیه السّلام ما یقرب منه.

[6] ( 1)- آیه 176، از سوره 7( الاعراف): وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‏

[7] ( 2)- آیه 9، از سوره 86: الطّارق.

[8]  و پیش از این فقره، وارد است که چون از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیده شد از عالم بالا یعنى عالم مجرّدات که بالاتر است به حسب مرتبه از عالم اجسام، پس فرمودند: صور عاریة عن الموادّ، عالیة عن القوّة و الاستعداد. تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، و ألقى فى هویّتها مثاله فأظهر عنها أفعاله.

« صورت‏هایى هستند بدون مادّه، بلندتر از قوّه و استعداد. خداوند براى آنها ظهور نمود و آنها درخشیدند و با امعان و تداوم نظر بر آنها اطّلاع پیدا کرد و آنها متلألأ شدند و در هویّتشان نمونه و مثال خود را افکند و با آنها افعال خود را به ظهور پیوست.»( شرح« غرر و درر» آمدى، آقا جمال خوانسارى، ج 4، ص 218 تا 221، تحت شماره 5885).

[9] « روضه کافى» ص 247، حدیث 347، از محمّد بن سالم، از احمد بن ریّان از پدرش، از جمیل، از حضرت امام.

[10]« مصباح الشّریعة»، باب 95.

[11] ( 1)-« الکافى» 2/ 352.

[12] شرح« إشارات» ابن سینا، مقامات العارفین، هشت ورق مانده به آخر کتاب، صفحه سمت راست، از طبع سنگى که شماره‏بندى ندارد؛ در ضمن شرح قول مصنّف:

اشارة: العرفان مبتدأ من تفریق و نفض و ترک و رفض، ممعن فى جمع هو جمع صفات الحقّ للذّات المریدة بالصّدق، منته إلى الواحد ثمّ وقوف.

[13]رساله لقاء الله(ملکى تبریزى) ؛ صص30-37

 میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، رساله لقاء الله(ملکى تبریزى)، 1جلد، آل على علیه السلام - قم، چاپ: هفتم، 1385.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۰۷
علی مویدی

معرفت نفس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">